هستیِ یک مادر بلعیده شد...


نریمان جعفری:

یک- رسانه های بی چشم و رو خبر دادند که کانال فاضلاب، کودکی سه ساله را بلعید!

مرگ کودک در همان دقایق اول سقوط محرز بود و او، مثل زیر آوارمانده های «پلاسکو» و یا گرفتارشده های دوزخ «گرنفل» کسی را به انتظار معجزه برای زنده ماندن، ننشانده بود.

مادرش در تمام این مدت، در طولانی ترین ساعت های زندگی اش؛ با چشمانی گریان منتظر یک خبر خوش از کارون بوده، خبری که در بهترین حالت ممکن «پیدا شدن جنازه جگر گوشه اش» را برای او به ارمغان (!!) می آورد.

خبر خوش رسید! جسم بی جان پیدا شد و عکس جنازه هم منتشر. عکس جنازه را که دیدم تنم مثل بم لرزید و همه چیز روی سرم آوار شد. لنز سخت جان دوربین، اینبار جسم بی جان کودکی سه ساله، با صورتی کبود و بدنی ورم کرده را شکار کرده بود.

 

دو- مدتی پیش بود که عکس یک تندیس در اسلواکی منتسب به «مارتین هودا چک» را دیدم که در آن، بچه هایی که قبل از بدنیا آمدن می میرند را به تصویر  کشیده بود. تندیس مارتین هودا توی ذهنم ماند و من صبح آن روزم را تلخ آغاز کردم.

آن روز کلی غصه را خوردم و آه را کشیدم؛ برای مادرانی که نُه ماه تمام از خود مراقبت می کنند تا از فرزندشان مراقبت کرده باشند، که قد یک دنیا سختی می کشند، به انتظار می نشینند و تمام آنچه که دارند را با میهمان نُه ماهه ی رِحَمشان تقسیم می کنند و درست روزهای آخر که منتظر ثمره تلاش ها و صلب آزادی هایشان هستند؛ لگدهای شیرین کودک به ناگاه قطع می شود و خوشبختی چندماهه مادرانه هم... تمام.

امروز اما با دیدن این تصویر، کامم به مراتب تلخ تر شد و فهمیدم که تلختر از تندیس مارتین هم وجود دارد و آن، سرنوشت مادری است که فرزند گرانش را پس از تولد، مفت از دست می دهد.

تصور کن. دردانه ات را با درد به دنیا بیاوری، برای آرام کردن گریه هایش... از خواب شب هایت بگذری، خون جگر بخوری که جان بگیرد، برای هر دندان درآمده اش کلی ذوق کنی و جان دهی، راه رفتن را به او بیاموزی، قدرت تکلم پیدا کند و مامان گفتن را بلد شود؛ بعد تازه شیطنت هایش به دور جدید خود برسند و بخواهی آن ها را با جان و دل بپذیری... که ناگهان لب کارون؛ بچه ات طعمه کانال شود و دنیا... برای تو تمام...

آخ...

 

سه- همیشه معتقد بوده ام خدا هوای هر کسی را که نداشته باشد، عجیب هوای این بچه ها را دارد. همیشه تصورم این بوده که شانه های کودکان،  کرسی دو فرشته نگهبان از سوی خدا هستند تا وقت هایی که بزرگترها هم حواسشان پرت است، آن ها مراقبشان باشند و سلامتی کودک را ضمانت کنند.

مگر می شود بچه ای در خواب آنطور شیرین لبخند بزند، یا در اوج گریه از خنده غش کند و درد زمین خوردنش را به فراموشی بسپارد و تو؛ به وجود فرشته های نگهبان در کنار بچه ها شک کنی؟

اما...

 

چهار- نمی دانم آن کودک چه شد، نمی دانم فرشته ها درآن لحظه کجا بودند، نمی دانم حواس خدا سمت چه کودک دیگری بوده و اصلا نمی دانم که فرشته  ها... همراهش آمده بودند یا نه! اما وقتی به لحظه سقوط این کودک در کانال، به دست و پازدن های احتمالی اش، گریه ها و کمک خواهی اش از مادری که بالای سرش نبود فکر می کنم... دلم ریش ریش می شود و دلم می خواهد که این دنیا مرا هم ببلعد.

 

خدایا... فرشته هایت سرگرم چه چیز بودند؟ تو را به خودت قسم اینطور مرگ ها را به جان هیچکس نیانداز... به خودت قسم که درد دارند. شما مادر نشده ای که بفهمی یک آخِ بچه با قلب و روح مادر چه می کند، شما مادر نشده ای که بدانی...

خدایا این ها شاید کفر باشند... اما نمی شود درچنین لحظاتی حالم از دنیایت بهم نخورد.

حضور این کودک و شاید تنها دلخوشی یک مادر، چه ایرادی برای دنیای سراسر از دروغ، دورویی، حیله، دزدی و انفجار انتحاری ها داشت که فرشته ی حق اینگونه برطرفش کرد؟

خدایا... آخ.

/تمام - به قلم: نریمان جعفری /27.43.396 / بهار 96

 

+ ضمیمه: اتفاق هایی توو دنیا میفته که عجیبه خدا اجازه میده بیفته. (تام هنکس - مسیر سبز)


مطالب مرتبط