دریا


نریمان جعفری: آمده بودیم سفر تا برای اندک روزی هم که شده، کمی از فکرها و دغدغه های زندگی فاصله بگیریم. آمده بودیم که خوش بگذرانیم و مثل خیلی‌های دیگر ایام نوروز را کلی کیف کنیم.

اتفاقا، هم فکرها فاصله گرفتند از ما و هم خوش می‌گذشت و در واقع همه چیز همانطور که می‌خواستیم پیش می‌رفت و خودم هم خالی از هرگونه دغدغه و مشغله ای شده بودم. تا اینکه سرانجام عصر سومین روز از سفر که برای شنا به سمت دریا قدم بر می‌داشتم با او و روی زیبایش روبرو شدم. دیدن او همانا و حالی به حالی شدن من همانا!

زیباییش به حدی بود که بی اغراق می‌توانم بگویم صرفا در رویاها می‌توان چنین بانویی را دید، اما من اورا همینجا، لب دریای جنوب دیدمش و در همان یک نگاهِ ممتِد قفل شده ام در چهره اش، شیفته اش گشتم و یک دل که نه؛ صد دل عاشقش شدم!

آخ... چه قندها که در دلم آب نمی شد و ذوق مرگ نمی شدم! (او باید مال من شود...)

به خودم آمدم، قفل نگاهم از نگاهش را باز کردم و خیلی عادی به راه خودم ادامه دادم. یادم نمی آید چه مدت در دریا بودم، اما تمامش را خرج او کردم. خرج نگاه کردنش، خرج فکر کردن به او و بافتن رویاهای دونفره ام با او در کنار همین دریا. او اما به دریا خیره بود و قیافه اش شبیه آدمهای منتظر! انتظار را می‌شد خواند از چهره اش.

گفتم لابد اوهم همانند من تمام عمرش را صرف آمدن معشوقه اش کرده و اصلا همین حالا هم انتظار اورا می کشد. او هم دارد می بافد تصورات و رویاهای دونفره اش را و چه خوب می شود که فرد دوم آن رویاها، من باشم.

چه سفر خوبی، همه چیز حتی فراتر از آن چه شده که انتظارش را داشتم.

پریشانیِ ذهن آشفته ام سه روز بود که کار نمی کرد، به من خوش می‌گذشت و من آنکه را می‌خواستم پیدا کرده بودم... و تنها یک قدم داشتم تا رسیدن به آینده.

تا از فکر بیرون آمدم اورا ایستاده دیدم در حالی که مردی از دریا به سمتش قدم بر می‌داشت، لابد پدرش هست که اینگونه اورا عاشقانه نگاه می کند، به هرحال تمام دنیا به اتفاق نظر رسیده اند که دخترها، بابایی هستند!

از آب بیرون آمدم تا خودم را سریع خشک کنم و پیش از آنکه اورا در این شلوغی گم نکرده ام، بروم و علاقه ام را به او و پدرش اعلام کنم!

او اما دست در دست آن مردی که شبیه پدر نبود، قدم زنان از کنار دریا عبور می کرد و من درحالی که تازه متوجه حلقه ی لعنتی دستش شده بودم... به عشق خویش نسبت به دختری که زن بود، فکر می‌کردم.

/تمام - به قلم: نریمان جعفری /45.41.395 / بهار 95

 

+ پانوشت: فروردین 95 به جزیره قشم رفتیم و بعد از مدت ها تونستم کنار دریا دوباره دست به قلم بشم، این متن اولین و -تا اکنون- آخرین متن نوشته شده توسط من هست که کنار دریا متولد شده...

+ عکس: نریمان جعفری


مطالب مرتبط