باور کنید اینجا یک منطقه جنگ زده نیست!


 

دل پر درد ساکنین شهرک امام خمینی زرند؛

باور کنید اینجا یک منطقه جنگ زده نیست

دلسوزی های هر چهار سال یکبار

 

نریمان جعفری: سی دقیقه مانده بود به 10 شب! سوار ماشین شدم و به سمت مقصد راه افتادم، اولین بار بود که به این شهرک می رفتم. پیش از آن شنیده بودم که این منطقه خیابان هایش با نور آشنایی ندارند، کف خیابان هایش هم پوست آسفالت را لمس نکرده اند و خلاصه آن که چیزی در حد فاجعه است!

منتها از آنجا که بسیاری از گفته ها را یک کلاغ چهل کلاغ می کنند این حرف ها را پشت گوش انداختم و گفتم اوضاع شهرک شاید بد باشد اما نه اینطور که مردم می گویند اما وقتی که وارد بلوار پارسیان و مسیر مورد نظر شدم، فهمیدم که نه! اوضاع چیزی به مراتب بدتر است و اتفاقا «چهل کلاغ، یک کلاغ» کرده بودند بلابرده ها!

سرانجام با عبور از خیابان هایی که بعضا تابلوگذاری نشده بودند و برای رسیدن به محل مورد نظر باید چندبار ترمز می کردی و از مردم آدرس مورد نظر را جویا می شدی، به خانه مورد نظر رسیدم و بدون آن که خودم را معرفی کنم به درد و دل های اهالی گوش جان سپردم.

حاضرین، چهره هایی بودند اکثرا جوان و با بچه های قد و نیم قد که حالا به خاطر شرایط محل زندگی شان به اندازه دهه شصتی ها با خاک و خاک بازی عجیب عجین شده اند!

اوضاع از این قرار بود که ساکنین شهرک امام و شهرک های همجوار راس ساعت 10 نشستی را در خانه یکی از اهالی ترتیب داده بودند تا دور هم بنشینند و تمامی مشکلاتشان را یکجا در کاغذی روی هم هموار کنند؛ به این امید که چشم مسوولی متوجه مشکلاتشان شود و شاید یکی برایشان کاری کند.

قبل از آنکه جلسه حالت رسمی به خود پیدا کند و تعداد میهمانان زیاد شود، یکی گفت: دم انتخابات آمدند اینجا و گفتند که «ما آمده ایم ببینیم مشکلات شما چیست؟!» برای حل مشکلات ما آمده بودید یا رای جمع کردن برای خودتان؟!

مرد دیگری که پسر احتمالا پنج ساله اش در آن همهمه به خواب رفته بود گفت: بچه های ما امکانات نمی خواهند؟ فرق ما و مردم شهر چیست؟ گناه کرده ایم که ساکن این شهرک شده ایم؟!

کس دیگری پرسید: «الان برای کدام مشکل شهرک دور هم جمع شده ایم؟ برای مشکل آسفالت؟ نبود پارک؟ ناامنی؟ مشکلات مسجد؟ تابلوها؟ نبود ماشین آشغالی؟ یا...» بغل دستی حرفش را قطع کرد و گفت: «آرام تر... برای تمام مشکلاتمان آمدیم، منتها مشکل آسفالت مهم تر است و یکی یکی جلو می رویم»!

خودشان هم نمی دانستند که باید چه کنند! یکی می گفت حل تمام مشکلاتمان را مطالبه کنیم و از حقمان کوتاه نیاییم و دیگری می گفت هی بابا... دلت خوش است؛ شما دعا کن اینجا را آسفالت بکنند آن ما بقی را خودمان یکجوری حل می کنیم!

جوانی گفت: هفت میلیون زمین خریده ام، نزدیک دو میلیون تومان فقط از من پول آسفالت گرفته اند!

حرف ها زیاد بود و توان و جا برای نوشتن کم! از مرد خوش بینی که می گفت زمستان قرار بوده مسیرهای شهرک را آسفالت کنند تا مرد دیگری که سوال می کرد: کسانی که وعده سر خرمن می دادند کجا هستند؟

در آن منطقه حتی گشت نیروی انتظامی هم نیست و به واسطه نبود روشنایی مناسب، پاتوق خوبی شده است برای دزدها؛ از دزدیدن میله گردهای گران قیمت تا یک لامپ کم مصرف چند هزار تومانی! خلاصه آن که تنوع در سرقت زیاد است، هرچقدر که نیاز داری بردار!!!

ماشین زباله هم که آنجا نمی آید تا زباله ها را جمع آوری کند، خود مردم آن ها را به شهر می برند، هر چند که یکی از حاضرین گفت شنیده است که ماشین به محله آن ها آمده و رنگش را دیده اند!

خلاصه اش آنکه آن قدر وضعیت آنجا به لحاظ نبود روشنایی و آسفالت بد است که حدس می زنم پلیس و شهرداری هم برای حفظ زیربندی ماشین های بیت المال، قید رفتن به آنجا را زده اند.

راستی... این دو تا هم داشت از قلم می افتاد! عدم جدول گذاری و پیاده رو سازی... این ها هم مشکلات کوچکشان بود که هی... چندان مهم نیست! یعنی نه اینکه مهم نباشند بلکه مانند یک سوزن در انبار کاه می مانند.

 

* مسوولین بخوانند...

ساکنین شهرک امام خمینی (ره) انتظارات زیادی ندارند، آن ها مبلغی پرداخته اند و حالا انتظار دارند که پس از سال ها بالاخره وعده ها عملی شود. هیچ کدامشان هم اهل برهم زدن نظم و یا ایجاد اختلال در جامعه نیستند. همه آن ها از جنس انقلابند و پیرو آرمان های نظام و همه برای آبادی این کشور می کوشند. این شهرک هم جزیی از کشور است که حقش آبادانی است.

واقعا اگر این مشکلات را در مطلبی بنویسید و نام شهر مورد نظر را سوال کنید؛ همه تصور می کنند که اینجا شهری جنگ زده است و متعلق به ایران فعلی نیست!

به قول یکی از اهالی که می گفت: کاش نام شهرک ما امام خمینی نبود و این عنوان را برای جایی انتخاب می کردند که در خور شان خمینی کبیر باشد.

به راستی آیا تصور مردم درست است و دلسوزی ها هر 4 سال یک بار رخ می دهد؟ امیدواریم که این حرف درست نباشد.

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 23.43.396 / بهار96

 

+ انتشار در: صفحه 3 شماره 640 هفته نامه آینده ما


مطالب مرتبط