از بد روزگار


نریمان دات آی آر / جانا:

طول کشید تا "خورشید" شوم،

تا بدرخشم و به اوج "مردانگی" برسم!

طول کشید تا حرارت وجودیتم را

به مرز داغی خورشید برسانم،

طول کشید و سخت بود...

اما به هدف خود رسیدم.

مرد شدم... بزرگ، پر حرارت، از جنس خورشید!

مرد شدم و خواستم

که از منِ مفرد درآیم و برای همین

به جستجوی معشوقه ام گشتم،

به جستوی حوایی برای تنفس؛

دلبرم را یافتم...

او همچون تن سپیدش... پاک بود و بی ریا،

اما... از بد روزگار جنسش از برف بود.

معشوقه ای که حرارت من

برایش "لذت" نداشت و وجودیتم در کنارش،

او را می کشت و تباه می کرد.

چه بد شانسی بدی آورد این منِ لعنتی...

حال باید با رفتنم، با سرد شدنم،

عشقم را به لیلی برفی ام ثابت کنم!

چه رسم بدی دارد این زمانه...

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 48.43.394 / تابستان 94

 

پانوشت: بر من نتابی که تابیدنت تباه می کند این تن تنها را!


مطالب مرتبط