انتخاب سنجیده


 نریمان دات آی آر / یادداشت: 

یک-

بچه که بودم وقتی برای خرید لباس به بازار می رفتیم، در اولین فروشگاهی که پایم را می گذاشتم، انتخابم را می کردم و پس از آن هم جهت خرید لباس برای سایر اعضای خانواده، به سراغ باقی فروشگاه های بازار می رفتیم.

در حین گشت زدن، من تازه با دنیایی از کفش و لباس زیبا روبرو می شدم و از خریدی که داشتم، سخت پشیمان می گشتم. با خود می گفتم ای کاش عجله نمی کردم و پس از دیدن لباس های فراوان در فروشگاه های مختلف انتخابم را می کردم، نه اینکه انتخابم را صرفا به لباس های اولین فروشگاهی که رفتم محدود کنم!

همیشه هم وضع همین بود، یعنی هیچوقت از گذشته ام عبرت نگرفتم و سال های سال است که همیشه اولین انتخابم در اولین فروشگاه است؛ منتها حالا بلد شده ام وقتی که انتخابم را کردم یک راست بدون نگاه کردن به لباس های دیگر از بازار بیرون بیایم تا لباس خوشگلتری نبینم و پشیمان نشوم از آنچه که خریده ام؛ حالا هرچقدر هم که نسبت به خرید خود مطمئن باشم!

 

دو-

برادر بزرگم اما فرق می کرد. به یاد دارم در نوجوانی پول لباسش را از پدرم می گرفت و خودش برای خرید به بازار می رفت و پس از کلی پرس وجو و زیر و رو کردن بازار؛ خریدش را انجام می داد. مثلا انتخاب یک جفت کفش برای او تقریبا هفت روز به طول می انجامید.

اما هر چه که بود از خرید نهایی اش همیشه رضایت کامل داشت و خب این نکته بسیار مهمی بود و می شود گفت این همه ول معطلی ارزشش را داشت.

 

سه-

خواهرم نیز فرق چندانی با برادرم نداشت. او هم همیشه در خریدهایش وقت زیادی را صرف می کرد، منتها برعکس برادرم هیچوقت خودش پول نگرفت که تنهایی خرید کند.

همیشه هم چند لباس خوشگل و خوب پسندش می شد که در چندراهیِ سختِ انتخابِ یکی از آن ها گرفتار می ماند و سرآخر بالاخره یکی را به بقیه ترجیح می داد و می خرید. اما بعد از آن هم دو دل بود، شک داشت و می گفت فکر کنم آن یکی بیشتر به من می آمد و کاش آن را خریده بودم.

 

چهار-

برادر دومم اما متقاوت تر از بقیه بود... اوایل که برای خرید همراهمان می آمد، خیلی زود و بی حوصله انتخابش را با تردید فراوان انجام می داد و می گفت لباس لباس است دیگر.

بعدها همین سلیقه نامناسب باعث شد کلا از انتخاب پوشاک دلسرد شود و دیگر همراهمان نیاید و با گفتن جمله: لباس نمی خواهم، خودش را راحت کند.

او دیگر همراهمان نمی آمد که برای خودش چیزی بخرد، برای همین با نظر مشترک من و مادرم لباسی در بازار پسند می کردیم و به خانه می بردیم و او به تنش می کرد تا صرفا سایزش کوچک یا بزرگتر نباشد؛ و در واقع خودش هیچ دخالتی در این انتخاب نداشت.

 

پنج-

به این فکر می کنم رفتارهای آدم ها در هنگام خرید، می تواند یک مقوله روانشناسی و شخصیت شناسی باشد و حتی شاید تا به این لحظه هم صدها کتاب برایش نوشته اند منتها من از دنیا بی خبرم. اما هرچه که هست، نحوه خرید هرکسی می تواند خبر از شخصیت آن فرد به ما دهد.

حالا برادر بزرگترم را که نگاه می کنم، همیشه چیزهای زیادی را قیمت گرفته، اندازه اش را سنجیده و سرآخر وارد رابطه و یا مسیری شده که مطمئن تر بوده.

اکنون او از انتخاب ها و کارهایش ناراضی نیست چون با سنجش و انتخاب مستقل خودش انجام گرفته اند.

خواهرم اما هنوز که هنوز است... ازدواج نکرده و در، گیرودار ماندن یا نماندن است. او همانطور که در خرید پوشاک نمی توانست مستقلانه کاری انجام دهد حالا برای زندگی اش هم نمی تواند مستقل از ما... انتخابی بکند و تصمیمی بگیرد.

و آن یکی برادرم... اوایل یکی دو انتخاب در زندگی اش داشت که فکر می کرد مناسبش باشند اما نبود و حالا از انتخاب دلسرد شده؛ مثلا دیگر دنبال عشق نیست و کاری به زن و زوج شدن ندارد اما گاهی اوقات که حرفش پیش می آید، می گوید اگر مادر برایم دختر خوبی انتخاب کرد همان را می گیرم. احتمالا در باقی مسیرهای زندگی هم چنین باشد!

 

شش-

بنظرم ما آدم ها باید یاد بگیریم قبل از آنکه وارد رابطه ای شویم، کل بازار رابطه ها و شخصیت ها را بسنجیم و بررسی کنیم و سرآخر بهترین انتخابمان را بکنیم؛ ببینیم لقمه ای که بر می داریم یکوقت بزرگتر از دهانمان نباشد، گلیمی که می خریم کوچکتر از پایمان نباشد و خلاصه آنکه چشم بسته چیزی را مالک نشویم و انتخاب نکنیم.

اگر آدمی در انتخابِ نیمه اش عجله کرده و در همان اولین فروشگاه مثل من، چیزی نظرش را جلب بکند، یک راه بیشتر برای خوشبختی ندارد؛ آنهم اینکه در ادامه بازار چشم هایش را به روی شخصیت های دیگر داستان ببندد و سعی کند یک راست برود خانه... چرا که ممکن است گزینه بهتری را ببیند و از آنچه که دارد پشیمان شود.

اما  فراموش نشود آدم ها و احساساتشان کالا و پوشاک نیستند که پول داشته باشی و آن یکی را هم بشود بخری... یا صبر کنی تا خرید بعدت؛ خیر... باید تا ته تهش با همان بروی؛ چون انتخاب خودت بوده است. پس سنجیده انتخاب کنیم نه چشم بسته و در همان فروشگاه اول!

/تمام - به قلم: نریمان جعفری /28.41.396 / بهار 96

 

 

+ پانوشت: در زندگی مثل برادر بزرگترم باشید و مثل ما سه تا نه... بدرود.


مطالب مرتبط