فریادی که گِل گرفته شد!


نریمان دات آی آر / یادداشتدر انبوهِ "اندوهْ روزهای تقویم ایران" شاید کمتر روزی را بتوان یافت که بشود در آن شاد بود و به بهانه فرا رسیدنش جشنی گرفت!

اما دردناک است که بدانیم همین روزهای اندکِ موجود برای جشن و سرور هم، بعضی هایشان پارادوکسی است میان آنچه که شده و آنچه که اکنون می شود.

مثلا دم دست ترینش همین 16 آذر؛ این روز را سالهاست که روز دانشجو نام گذارده اند و چند سالی هم می شود که با آمدنش، دانشجویانِ بعضی دانشگاه ها آن را به اشتباه جشن می گیرند و به شادیِ دورهمی می پردازند؛ در اینستا و آنستا هم قربان صدقه روزشان میروند و خلاصه کلی شاد هستند که آذرگان، روز شانزده را به خود دیده و "دانشجو" در آن آقایی میکند!*

تمام این رفتارها در حالی رخ می دهد بی آنکه بدانند علت نام گذاری این روز چه بوده و چیست؟ بی آنکه حتی زحمت سوالی به خود دهند و بپرسند: یا شیخ... 16 آذر را چه شده که چنین نام نهاده اند؟!!! بعد شیخ و صحابه اش هم دستی به سر و ریش خود بکشند، فسفرهای مغزشان را به سوختن وا نهند و خشتکِ صداقت را جِر دهند و پاسخی برای پرسش وی بیابند.*

اصلا می خواهم بدانم برای شمایی که درحال خواندنِ این حرف ها هستید، سوال نشده که چرا 16 آذر شده برای دانشجو؟ دانشجویی که پشیزی هم به حرفش اهمیت نمی دهند و حتی همین امروز هم گوش شنوایی برای صدایش پیدا نخواهد شد؟!

بگذارید من کمی بگویم از علتش. منتها قبل از اینکه روضه ی رشادت های همرزهایمان را شروع کنم و از دوران ستم شاهی بگویم، باید از وجود چنین منبری حدِ استفاده را برده و در ابتدا شما را متوجهِ عمقِ فاجعه کنم! فاجعه ای که حاصل از پارادوکسی است که بالاتر به آن اشاره کردم.

دانشجوی عزیز، باور بفرما که جشن گرفتن به مناسب امروز آن هم توسط دانشجویان مانند این است که اهل تشیع، عاشورا را به یک دیگر تبریک گفته و آن را جشن بگیرند!!! من نمی دانم کجای این دنیای فلک زده به خاطر کشته شدن چند فریادکشِ همرزم؛ امور فرهنگی شان جشن میگیرد که ما دومی اش باشیم؟!

بهتر است بدانیم که شانزدهِ آذرِ شصت و سه سال پیش، حزب توده که نفوذ بالایی در دانشجویان داشت و دانشجویان هم در برپایی اعتراضات، ایفاگر نقش اصلی بودند؛ ترتیبی دادند تا فریادشان را به گوش حکومت پهلوی برسانند. به همین جهت چند تن از دانشجویان دانشگاه تهران (تنها موسسه مدرن آموزش عالی آن زمان در ایران) به بهانه دیدار رسمی ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهور آمریکا و همچنین از سرگیری روابط ایران با بریتانیا دست به اعتراض علیه اقدامات حکومت زدند که این حرکت آنها با حمله نیروهای امنیتی مواجه گشت و طی آن سرکوب، سه تن از دانشجویان به نام های احمد قندچی، مهدی شریعت‌رضوی(برادرِ همسرِ دکتر شریعتی) و مصطفی بزرگ‌نیا کشته شدند.

این اتفاق تلخ و ریخته شدنِ خونِ سه تن از دانشجویانِ وقت، سبب آن شد که کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور 16 آذر 1332 را روز دانشجو بنامد تا پس از آن، این روز، سالها میزبان اعتراضات، اعتصابات و فریادهای روشنفکران و جوانان کشور باشد و در واقع 16 آذر سنجشی شود برای ارزیابی میزان نفرت از حکومت و مسئولانش؛ و همچنین سنجش میزان تواناییِ نفوذ مخالفان در بین روشن فکران.

اما اکنون چند سالی می شود که فریادگر نداریم!!!

نداریم ؟ یا... نمی گذارند که داشته هایمان دیده شوند و فریادها شنیده؟ مگر می شود تمام افرادِ مسئول همگی از دم خوب باشند و بی اشتباه؟ مگر می شود وجود همه مسئولین، تمام ملت را ارضا کرده باشد که بخواهیم باور کنیم معترض و دادکشی نیست؟!

 

پست های اینستاگرامی رفقا را که چک می کردم، اکثرا طنزِ تلخ بود و ضمنِ به کار بردنِ پارادوکس؛ این روز را به هم تبریک گفته بودند؛ یک پست اما متفاوت تر از بقیه بود... پستی که در آن "روز قلم های تیز، فکرهای خلاق و اندیشه های نو" را تبریک گفته بود؛ شاید نویسنده ی متن اشاره شده به طرز زیرکانه ای قصد رساندن پیام اصلی این روز را داشته، هرچند که آخرش از واژه کذابِ "مبارک" هم استفاده کرده باشد.

پست ها را چک می کردم... که تلخی طنز دیگری هم گلویم را احاطه کرد؛ وقتی یکی از همین رفقا این روز را تبریک گفته بود؛ اما برای تبریکش؛ "بیکاران آینده" را مخاطب خود قرار داده بود نه... دانشجوی مملکت را.

از تلخی های مجازی و حقیقی که بگذریم، باید یادآور شویم که دانشجو فریاد دارد، اما حق فریاد زدن نه؛ دانشجو درد دارد، اما دوایی برای درمانش نه.

چگونه ممکن است دانشجویی حتی حق انتخاب پوششش را نداشته باشد و مسئولین مدعی شوند که تریبون آزاد داریم و دانشجو می تواند حرفش را آزادانه بزند؟ وقتی که هیچ چیزش آزادانه نیست!...

آقا... مهندس... دکتر... کاردان... کاردرست... ای آنکه حق در تو خلاصه شده؛ شاید به قول خودت، (فقط خودت) آزادی بیان داشته باشیم... اما به قول دوستی؛ آزادی پس از بیان "قطعا" نخواهیم داشت.

ما از یاد نمی بریم چگونه فریادهایمان گل گرفته شد... و کوی را غرق خون کردند... ما پرستارهای هفتادمان را فراموش نکرده ایم؛ ما ستاره دار شدن دانشجوها را فراموش نکرده ایم.

ای همرزمها... شما هم فراموش نکنید. این روز بغض و اشک دارد... نه شادی!

 

هر چند که میان آنچه که در 16 آذر روی داده و آنچه که در آن روی میدهد تفاوت قائل گشته اند؛ اما... ای زبان دارهای بی زبان؛ مبادا خوابتان کنند و کر و کور شوید.

فریادتان را فریاد بزنید، حتی با قلم... حتی با استفاده از همین واژه ها...

نگذارید خفه شوند؛ که خفه تان می کنند.

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 16.49.395 / پاییز 95

 

+ ضمیمه: دانشگاه مبدا همه تحولات است. "آیت الله خمینی"


مطالب مرتبط