پرواز در اوج


نریمان دات آی آر / یادداشت: خدا نکند که حضور کسی در جایی عادت شود و از تب و تاب بیفتند؛ که اگر چنین شود آن فرد حتما تمام شده است.

 

یک-

مادربزرگم مدتی است بیمار گشته. در این مدت فرزندانش آنطور که باید...، "حقِ مادری" اش را به جای نیاورده اند و اهمیتی که لایق یک مادر باشد را برای او قائل نشده اند. در شب و روزهایی که او از اشتها افتاده؛ مدام سرگیجه دارد و زمین می خورد؛ کسی نیست که حتی غصه اش را بخورد و از غمِ بیماری اش کز کند گوشه ی اتاق!

او نیاز دارد کسی را که پیشش باشد، مراقبش باشد اما به جز بعضی ساعات... نیست کسی؛ انگار که پیرزن هیچ بچه ای نداشته و دوران جوانی اش را با مشکل عقیمی پشت سر گذاشته است!

آنقدر کسی دورش نیست که هر که نداند فکر می کند "مادربزرگ" موهایش را در آسیاب سپید کرده و هیچ زحمتی برای بزرگ کردن بچه هایش نکشیده و آن ها "معجزه وار" و "مادرزاد" همینطوری خودجوش "بزرگ و قبراق" به دنیا آمده اند!

مادربزرگ نیاز دارد که تنها نباشد؛ اما فرزاندش صرفا هر سه چهار روز یک بار به او سر می زنند و پدرم که تاج سر آنهاست؛ روزی دو سه مرتبه، چند ساعتی را پیشش می گذراند و بر می گردد؛ که البته پدر هم دیر یا زود خسته خواهد شد و ماندن در خانه را به حضور در کنار مادر مریضش ترجیح خواهد داد.

 

دو-

مادربزگم خواهد مرد، شاید آن قَدَر زود که بهار را هم به چشمانش نبیند.

اما چه شده که مرگِ کسی اینطور عادی می شود که من نیز به همانند فرزندانش خیلی راحت "صحبتِ مرگش" را به زبان می آورم و بی آنکه بغضی گلویم را خدشه دار کند و همچون دار به دور گلویم بپیچد؛ خیلی شیک و مجلسی مثل یک شاخ شمشاد قلم به دست می گیرم و تلخی مرگ کسی را می نویسم؟!

خدا نکند که حضور کسی در جایی عادت شود و از تب و تاب بیفتد... که به خدا قسم؛ آن فرد تمام شده است... حتی اگر نمرده باشد.

 

سه- این مادربزرگ کجا و آن یکی کجا!

وقتی به عزت و منزلت مادربزرگ هایم فکر می کنم؛ می بینم بی بی ستاره هم اگر قرار بود مثل کبری تا الان زنده بماند و در آن سال لعنتی ترکمان نکند؛ قطعا به چنین سرنوشت تلخی دچار می شد. دیگر کسی برایش گریه نمی کرد، دیگر کسی نمی گفت که حیفش بود و چه مظلومانه و زود رفت.

اگر بی بی ستاره هم مثل کبری، در تصمیمش دچار تردید می شد و میان ماندن یا نماندن به شک می افتاد حالا اینقدر نبودنش جانگداز و دردناک نبود که بعد از 15 سال، هنوز افسوس رفتنش را بخوریم.

بی بی ستاره هم اگر قرار بود همچنان باشد، دیگر قدرش را نمی دانستم... نمی دانستیم و دیگر نوه ای به پاس ادای احترام به او؛ تمایل نداشت که اسم بچه اش را ستاره بگذارد! او شانس آورد که زود رفت... و زیادی نماند که زیادی اش بدانند.

اصلا چرا جای دوری برویم؟ جوانی که این روزها شمع محفل شهرمان است. "حجت اسلامی" را می گویم؛ او اگر قرار بود بماند... رفتنِ پیری اش چقدر می توانست دل ها را بسوزاند و رفقا را گریان کند؟ این مصداق برای امثال مرتضی پاشایی، هادی نوروزی، مهرداد اولادی و دنیا فنی زاده هم صدق می کند.

پس خوش به حالشان که زود می روند... پروازی به آسمانی بالاتر در اوجِ پرواز.

 

چهار- آدم باید زیرک باشد، باید قبل از آنکه تکراری شود و از منزلتش کاسته شود؛ خداحافظی کند و برود.

فرق ندارد تو چه کسی هستی و تحت چه عنوانی فعالیت می کنی؛ تو هر چه که باشی بالاخره روزی خواه یا ناخواه بازنشسته خواهی شد، پس باید زیرک باشی و قبل از آنکه دیگران تو را بازنشسته بخوانند... خداحافظی کنی و بروی!

سیاست گاهی وقت ها چیز خوبی است، مثلا در همینجا، در لا به لای همین کلمات. که اگر تو آدمِ با سیاستی باشی تشخیص خواهی داد که چه موقع، بهترین دوران برای کنار کشیدنت هست.

باید سیاستمدار باشی؛ در فرجه ای که وقت داری بال و پر بگیری، پرواز کنی، انگشت نما شوی و در همان اوج خداحافظی کنی؛ باید درک کنیم که اگر فرجه اش گذشت و نتوانستیم، دیگر پافشاری نکنیم، که پافشاری ما، بیشتر ما را از چشم ها خواهد انداخت تا اینکه بخواهد ما را در چشم کسی جای دهد.

از واجبات است که چند واحد سیاست پاس کنی و در دورانی بروی که احترام ها در قبال تو به بالاترین حد رسیده باشند و تو... لبریز از لطف دیگران باشی.

تو باید بروی، آن زمان که تصور می کنی دیگر این دورانِ طلایی برایت تکرار نخواهد شد و توانت همینجاست... همین موقع... هم اکنون. باید رفتنت به این علت باشد که حرمتت برای روزهای پایانی حفظ شود و همه حسرت رفتنت را بخورند.

نکند آنقدر بمانی که خودت قاتل خودت شوی و خویش را در اذهان دیگران به افول و فراموشی برسانی.

ما آدم ها باید زمانی اقدام به رفتن کنیم که همه احوالمان را می گیرند، که اگر یک روز جایی نروی، بگویند چرا نیامده ای؟ که دلتنگت شدیم بی معرفت!

باید زمانی بروی و حالت را ترک کنی... که نبودنت به چشم بیاید و بگویند:... آخ... فلانی کجاست؟ که چقدر نبودنش احساس می شود لامذهب!

نکند آنقدر بمانی که بگویند: قرار نیست بروی؟ باز هم تو اینجایی؟ خسته نشده ای؟

نکند مثل جواد خیابانی شویم... که هرگاه کسی در تلویزیون می بیند و می شنودش؛ تلخی را زیر گلویش حس می کند و می گوید: ااااااااه... باز هم که این آمده!

جواد باید آن روز می رفت؛ در حماسه ملبورن. او باید می فهمید که گزارشِ یک بازی حماسه ساز و تاریخی دلیلی نمی شود که بخواهد خودش را همه جا حاضر کند و بالاجبار بخواهد که هنوز هم باشد.

بهتر آن نبود که خیابانی نباشد؟ آنقدر نباشد که کسی برایش دست به قلم شود و بگوید: کجایی مرد؟ دلمان برای صدایت تنگ شده است!!!

 

پنج-

هر چیزی باید حد خودش را داشته باشد، این حد شامل کلیه رفتارهای تو می شود؛ از بودنت در مهارتی که داری تا پست های اینستاگرامی و استوری های وسوسه کننده اش!

نکند آنقدر در جایی زیاد شوی که دیگر خواهانی نداشته باشی و سبب دلتنگی کسی نشوی!

نکند آنقدر مثل من در اینستاگرام استوری بگذارید که یکی از فالوورها به دایرکت بیاید و بگوید: از تتلو بیشتر استوری میزاری بخدا!

نکند آنقدر برایتان بنویسم که چشمتان به جوهر قلمم عادت کند و صدایم خوانده نشود... باید سیاستمدارانه تر برخورد کنم.

 

شش-

تصمیمی گرفته ام. هروقت که احساس کردم حدِ لطفِ آدمی به من همین قدر خواهد بود؛ از کنارش خواهم رفت. فرقی ندارد، چه در فضای مجازی تان یا چه در تئاتر و خانواده ی تئاتری عزیز تر از جانم.

من تصمیم گرفته ام و به حتم هرگاه که احساس کنم نبودم بیشترین دلتنگی را به بار خواهد آورد؛ خواهم رفت. نمی خواهم خودم خودم را تمام کنم؛ من اگر مرده باشم هم نیاز دارم که یادم در ذهن های تک تک آن ها که برایم اهمیت دارند، زنده باشد و مرا زنده بدانند.

من... مردی هستم از "ماهِ امرداد"؛ امردادی به معنای جاودانگی... نیامده ام که قبل از مرگم، بمیرم. آمده ام که همیشه جاودانه و ماندگار باشم. پس باید از فرجه ام استفاده کنم و در بهترین زمان، بی خبر... بروم.

کاش در این راه خدا هم کمکم کند... و علاوه بر رفتنم از هنر و مجازی؛ در بهترین زمانِ ممکن و در همان اوج؛ مرا از این دنیا هم ببرد... چرا که رفتن از این دنیا دست خودم نیست و جرئتش را ندارم! کاش خدا کاری بکند.

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 10.10.395 / زمستان 95


مطالب مرتبط