دهانی جریده از فریاد


نریمان دات آی آر / یادداشت: 

یک-

خسرو شکیبایی: ماهیِ توی تنگ می خواست یه چیزی بهم بگه ولی تا دهنشو باز می کرد آب میرفت تو دهنش و نمی تونست که حرفشو بزنه، دست کردم توی آکواریوم و درش آوردم که راحت باشه!

شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن، دلم نیومد با این حجم از خوشحالی، بندازمش تو آب و بخوره تو ذوقش. اون اینقدر به بالا و پایین پریدن ادامه داد که خسته شد و خوابش گرفت و خوابید. دیدم بهترین موقعس که تا خوابه دوباره بندازمش تو تنگ.

ولی الان چند ساعت گذشته و هنوز بیدار نشده، یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده و خودشو زده به خواب.


دو-

این داستان رفتار ما بعضی آدمهای اطرافمان است، دوستشان داریم و دوستمان دارند اما آنها را نمی فهمیم؛ فقط توی دنیای خودمان داریم بهترین رفتار را با آنها می کنیم؛ غافل از اینکه این بدترین رفتار است.


سه-

نریمان جعفری: چند سال پیش که برای نوشتن نمایشنامه ای به مشاور مراجعه کردم، بعد از کلی حرف زدن و صحبت درباره داستان و محتوایش؛ به من گفت: «ببین پسر خوب، تو نهایتا میتونی روی یک نفر تاثیر بگذاری نه کل اجتماع، پس به این فکر نکن که اجتماع رو تغییر بدی، همینکه خودت خوب باشی و تغییری نکنی کافیه؛ پس درگیر این چیزا نشو و زندگیت رو ادامه بده، اگر می خوای ازش لذت ببری».

من که بد توی پرم خورده بود، بعد از شنیدن این حرف ها و کلنجار رفتن با هضمشان خداحافظی کردم و راهم را گرفتم و رفتم. اتفاقا بعدها نمایشنامه ام به دید خودم تکمیل شد، تمرینات آن را شروع کردم و روی صحنه رفت و "ان" کسی هم که مخاطبش بود کاملا تاثیر گرفت و ادامه زندگی اش را در مسیر درست تری طی کرد.


چهار-

حالا که چند سال از آن اتفاق می گذرد، به همان دیالوگی رسیده ام که می گفت باید برای خودت باشی! یعنی... اگر می خواهم که زندگی کنم و لذت ببرم، باید برای خودم باشم.

سه سال می گذرد و فهمیده ام که من نمی توانم روی کسی تاثیر گذار باشم، یعنی گذاشته ام ها... منتها خب زودگذر است، یعنی انقضا دارند، آن ساختن ها بالاخره با یک آتش سوزی فرو می ریزند حتی اگر روزی بهترین سازه پایتخت هم بوده باشند!

من اگر می خواهم خودم از زندگی لذت ببرم و زندگی خودم را بکنم؛ باید یک آدم خودبین و خود شاخ پنداری باشم که هیچکس غیر خود برایش مهم نیست. مثلا بگویم به من چه که فلان رفتار می تواند آدمی را آزار دهد و او را بشکند، یا به من چه که فلان کارم برای کسی سودی ندارد! و در کل، اینکه چه رفتاری مرا خوشحال می کند و چه کاری برای من سود دارد باید اولویت هایم باشند نه دیگران.

 

پنج-

البته تمام این ها تبصره و بندهای خودش را دارد، یعنی ممکن است اگر دوباره اهدافم را بازنگری کنم به این نتیجه برسم که کلا درست نبوده اند و من صرفا فکر می کردم که درستند و یا نه، ببینم که هدفم درست است منتها راههای انتخابی برای تحقق آن اشتباه بوده اند؛ عین داستان ماهی، یعنی با خودم فکر می کردم که فلان کارم خدمت است و پسندیده اما حالا می فهمم که جان کسی را می گرفته و چقدر زشت است!


شش-

دیروز با دوستم تماس گرفتم بیا ببینمت؛ دوستانی که این مطلب را می خوانند در جریانند که من هیچگاه به کسی زنگ نمی زنم، نه اینکه بی معرفت باشم ها...نه. منتها همیشه دوست داشتم معرفتم را طور دیگری ثابت کنم.

زنگ زدم که ببینمش. آمد، دیدمش، صحبت کردیم، بعد از مدتها جدی حرف زدیم، پر بودیم، هر دویمان. رفیقم مرا می فهمید، یا حداقل ازحرفهایش اینطور برداشت کردم که مرا میفهد، من هم او را می فهمیدم چون درد مشترک بودیم. آخرش به این نتیجه رسیدیم که اگر می خواهی هدفت را پیش ببری(هدفی که تا به حال داشته ایم) هیچ گاه از زندگی لذت نخواهی برد؛ اما اگر می خواهی از زندگی لذت ببری، باید در اهدافت تجدید نظر کنی، یک روند از پیش تعریف شده را بگذرانی و هیچوقت قصد اثبات خلاف چیزی را هم نداشته باشی، حتی اگر آن چیز، غلط باشد و تو بخواهی برای اصلاحش بکوشی.

 

هفت-

نمی دانم چه غلط بوده و چه نه... این روزها بد درگیر و پرم؛ حس می کنم راهم غلط نبوده، اما تابلوهای راهنمای مسیر را اشتباه نصب کرده اند و برای همین است که هرروز کسی پیدا می شود و می گوید: داداچ داری اشتباه میزنی.

ممکن است که عوض شوم و بیست سال گذشته ام را تندیسی کنم در موزه زندگی ام و زین پس آدمی دیگر شوم و ممکن است که همینگونه که هستم، بمانم... بمانم... بمانم. اما... هنوز سردرگمم و نمی دانم چه کاری با در نظر گرفتن اجتماع و آدم هایش و تابلوهای اشتباهیِ نصب شده در مسیر؛ درست است.

شما بگویید که چه کنم؟ این منطق را هم دارم که قبول کنم گاهی اوقات دوستی ها و محبت هایم مثل همان محبت خسرو به ماهی بوده است.

یک ماهی، زندگی بیرون از تنگ برایش تعریف نشده حتی اگر این ازادی را دوست داشته باشد و بپسندد؛ پس اگر آزادی را هم بخواهد، نباید برای خواسته اش گامی برداری.

چه کنم؟ شما بگویید.

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 19.12.395 / زمستان 95


مطالب مرتبط