برای یک عدد مبتلا به مازوخیسم!


نریمان دات آی آر / یادداشت: چند مدتی می شود که مادرم پا درد است، گاهی اوقات درد پایش به حدی زیاد می شود که توان ایستادن را هم از او سلب میکند و مادر، بالاجبار نمازش را نشسته می خواند.

با وجود این اوضاعِ پریشان، برایش کاری نکرده ام؛ کاری از من بر نمی آمد و نمی آید، از من اصرار برای دکتر رفتن و از او، انکار مکرر دردهایش؛ هرچه خواستم و خواستیم که به دکتر برود، اجتناب کرد و با گفتن این حرف که "طوریم نیست مادر..." قال قضیه را کند.

فرشته لجباز زندگی، حتی برای آرام کردن نسبی درد پایش، از داروهای گیاهی و معجزه آسای مادربزرگ مرحومم استفاده نکرد و هر بار که چرایش را جویا شدم، شب عید و کارهای مربوط به آن را بهانه کرد.


یک-

این اواخر عینکی شده ام و عینکی شدن من، بهانه تازه ای شده بر زیادتر شدن سرعت روند پیری مادرم، بهانه ای برای اضافه کردن تارهای سپید به سرش و چروک های زیر دو چشمش...

چند شب پیش که سر تمرین بودم و عینکم را برای ورجه وورجه کردن درآوردم، سرم گیج رفت و در محاسباتم برای پایین آمدن دچار اشتباه شدم و پایم پیچ خورد. 

به شدت درد می کرد، به خانه که رسیدم، مادرم توی خانه مشغول کارهای دم عید بود، همینکه لنگیدن پایم را دید؛ کنارم آمد و احوالم را پرسید، من هم داستان را برایش تعریف کردم.

او که تا دیروز مشغله های شب عید را بهانه می کرد برای بی توجهی به خودش، همه کارها را کنار گذاشت و داروهای مادربزرگ را آورد و روی پای من مالید و کلی پایم را ماساژ داد تا بلکه آرام بگیرم. دردمم که می آمد و ناله میزدم، از کارش دست می کشید و می گفت مادر، من تاب تحمل دردت را ندارم... بیا برویم پیش بیطال!

(به این فکر می کردم که چه می شود درد خودش در برابر کارهای شب عید بی اهمیت است اما تمام اولویت هایی که می گفت، برای درد فرزندش... به کل نادیده گرفته شدند؟!)


دو-

فرشته ها کلا کارشان همین است، خودشان را فدای این و آنی می کنند که ذره ای قدردان نیستند و نهایت سپاسگزاریشان چند استاتوس، استوری و پست مجازی است؛ پست برای فرشته هایی که اکثرا نمی دانند اینستاگرام و فیس بوک چیست و اصلا این سلفی ها را برای چه و که با آن ها می گیریم؟!

فرشته هایی که 364 روزِ سال، بخاطر طعم غذا و سوال های خیرخواهانه و خیلی رفتارهای دیگرشان مورد غضب ما قرار می گیرند و یک روز در کسری از ساعت برای ما دارای احترام می شوند و اگر لطفی کنیم، با یک کادو و کیک، نسخه اش را می پیچیم و تمام.

 

سه-

فکر می کنم اولین کسی که در طول تاریخ بشریت به بیماری مازوخیسم مبتلا شده، دختری بوده که صاحب فرزند گشته... و از آن سو فرزندان هم جزو اولین کسانی هستند که یک سادیسمی روانی شده اند.

منتها بیماری مادرها، خود آزاری روحی و جسمی عجیبی است که خود را برای جوان نگه داشتنِ فرزند، پیر می کنند و بیماری ما، به قیمت پیرتر کردن این فرشته ها برای جوان ماندن خودمان است.

سادیمسمی با تغییر حالت از دگرآزاری به مادرآزاری، به قیمت پرپر کردن حقیقی ترین گل های هستی.


چهار-

مادرم... چشمانش کم بینا شده، گوش هایش سنگین و دندان هایش هم حیف که پول ندارد والی... دندان مصنوعی از واجباتش بود!

او زیباییش را به پای ما خرج کرده و عمرش را در راه ما هدر داده و می دهد.

اینکه برای سالم به دنیا آمدن فرزندانش حاضر شده "چهار بار" بخیه های شکمش باز و بسته شوند، عفونت و دردش را تحمل کند و تا سالیان سال با هر حرکت کوچک و بزرگی، سوزشی عجیب لابلای آن نخ های لعنتی حس کند... دلیل محکمی است بر تایید ابتلای مادرانمان به مازوخیسم.

با این وجود تمام ما، عشقی که از مادرهایمان حس و لمس کرده ایم را ندید می گیریم و در جنس مخالف و آدم هایی که لایقش باشند یا نه، به جستجوی عشق مشغول می شویم. به نظرم این بزرگترین خنجری است که یک فرزند می تواند به قلب عاشقانه مادر فرو کند و می کند. خنجری با نادیده گرفتن اولین و تنها عشق حقیقی زندگی مان.


پنج-

امروز روز مادر بود. عکس سالهای قبل نه کادویی خریدم و نه کیکی؛ نمی دانم چرا بی معرفتی در من روز به روز بیشتر ریشه می کند اما... قول می دهم که نگذارم این متن، لابلای پست هایی که هیچوقت نمی خوانید خاک بخورد و همه آن را ببینند، الی مخاطبی که دلیل زایش این کلمات شد.

روز مازوخیسمی ها همایونی...

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 29.12.395 / زمستان 95


مطالب مرتبط