روی آنتن


نریمان دات آی آر / یادداشتدر حال قدم زدن بودم که یک دفعه چشمم به بام این خانه و آنتن روی آن افتاد. نمی دانم از کم توجهی ام است یا نمره مردودی چشمانم؛ به هرحال مدت ها می شد که این آنتن های قدیمی را ندیده بودم، آن هم آنتنی با این عظمت و اندازه!

دیدن این صحنه برایم عین یک نوستالژی می ماند؛ زنده شدن خاطراتی فراوان از دوران کودکی که به خاطر عشق و علاقه زیادم به "رییس صدا و سیما شدن!" همیشه حول محور آنتن و دیش ماهواره می چرخیدند!

یادم است آن زمان بعد از اینکه دوچرخه دار شده بودم، حسرت نداشتن دو چیز را می خوردم: اول آتاری سگا و دوم، دیش و رسیور ماهواره!!!

 

یک-

سال هشتاد بود که ساکن محله بیست و چهار آذر کرمان شدیم، کوچه مشهد!

طبق عادت همه پسرها، عاشق دوچرخه سواری بودم و هرروز کوچه و خیابان را رکاب می زدم. یک روز که توی کوچه کناریمان سیر می کردم، یکهو چند دانه دختر دیدم، از همان دخترهایی که دختر نگو، بلا بگو!

خلاصه اینکه نگاهم به دختران شیکِ همسایه بغلی مان دوخته شد و در همان سن، اولین بساط هیزبازی و دید زدنم پهن شد. عصرها دیگر دوچرخه سواری نمی کردم، معمولا به طبقه دوم می رفتم تا حیاطشان را دید بزنم بلکه یکی از آن ها بیرون بیاید و مدتی هر چند کم، ببینمشان.

کارشان این بود که هر روز راس ساعتی بیرون می رفتند و راس ساعتی هم بر می گشتند. نمی دانم به کجا می رفتند اما به هر حال همینکه می دیدمشان خوشحالم می کرد!

شاید اگر الان با همان قیافه ببینمشان به قول رفقا تف هم جلویشان نیاندازم، اما انصافا زمان وقت، از پر و پاچه های پولدار کرمان به حساب می آمدند و اگر چشم پاک بودی و کاری به اندام شان نداشتی از "وضع خوب مالیشان" نمی توانستی بگذری و هرطور که شده باید طرح رفاقت را پیاده می کردی و توی بیوی دوچرخه ات می زدی «این رل دختر همسایه»!

آن ها چون جز اولین کسانی بودند که در محله مان ماهواره داشتند، اسمشان را گذاشته بودیم: دختران ماهواره ای! و هروقت هم که می خواستیم روحمان را کمی صیقل دهیم وغیبتشان را کنیم، با همین واژه دختران ماهواره ای، جلوی پدر و مادرمان یادشان را زنده نگاه می داشتیم. واقعا که یادش بخیر...

 

دو-

همان دوران بود که تلویزیون روز به روز برنامه های زنده اش را بیشتر می کرد و برای همین در عصر فرهنگ سازی "برنامه زنده" به سر می بردیم؛ مجریان... کلیشه ای وار در ابتدای برنامه این حرف را می زدند که «آقا اگر سوتی دادیم نادیده بگیرید، به هر حال برنامه زنده هست و ممکن است اتفاق هایی بیفتد...»

آنها عادت دیگری هم داشتند که معمولا در آغاز برنامه پس از شنیدن شمارش "سه دو یک" از عوامل پشت صحنه سوال می کردند که: الان روی آنتنیم؟! و من فکر می کردم که واقعا روی آنتن اند. یعنی در کودکی تصورم این بود کسانی که می خواهند توی تلویزیون نشان داده شوند باید بروند روی آنتن، و همیشه یکی از محاسباتم این بود که مثلا بهروز خالی بند چطوری با آن حجم وسیعش می رود روی آنتن؟ یا اصلا همین بامشاد... چطور آنتنی است که نمی شکند و وزن او را تحمل می کند؟! یعنی مال آن ها با مال ما فرق دارد؟ چرا ماها نمی رویم روی آنتن تا توی جعبه جادو نشانمان بدهند؟! اصلا آنتنی که هنرمندان روی آن می روند کجاست؟ روی بام کدام خانه؟!

 

سه-

این آنتن را که امروز دیدم، خاطرات زیادی برایم تازه کرد که به دلیل ذیق «زیغ، زیق، ظیق یا ضیق» وقت نمی توانم تمامشان را بنویسم؛ خواستم بگویم امروز در جلد "دوران کودکی ام" سوال چند ساله ام را پاسخ گرفتم و احساس می کنم آنتنی که بامشاد روی آن می رفت تا در تلویزیون نشانش بدهند و اتفاقا نمی شکسته، همینی بود که امروز دیدمش... شاید این آنتن روزگاری میزبان تمام هنرمندان ایرانی بوده، والا... کسی چه می داند؟!

راستی در پی نوشت این را هم بگویم حالا که بحث دعوای بین سندی و چاوشی هنوز داغ است، بنده درخواستی از جناب آذر دارم؛ اگر شما آهنگت را اصلاح کنی و بدین گونه که من می خواهم از نو بخوانی... قول می دهم تو را به چاوشی ترجیح دهم؛

سیِ دخت ماهواره، خودمو رو بوم می پلکونم، محض رضای همسایه... خودمو رو بوم می پلکونم!

چند شوو ای خدایا خواب یارم می بینیم... می بینم از مو دوره چشم انتظارش نشینم...

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 42.41.396 / بهار 96 


مطالب مرتبط