آ ا زاکمی


نریمان دات آی آر / یادداشت: پنج شش ماه مانده بود تا نوروز که یک شام خوشمزه خوردیم و پدر خانواده از شکم سیری، وعده مسافرت عید را داد؛ آنهم سفر به شیراز.

از این وعده تاریخی دو سه ماهی گذشت که شیرازشان تبدیل شد به بندر و قرار شد عیدمان را در بندر بگذارانیم، خلاصه اینکه هرچه به عید نزدیکتر می شدیم و شکم سیری مان تحلیل می رفت، از مسافت سفرمان هم کاسته می شد و شب عیدی، میمند و ماهان جای بندرعباس را گرفتند و قرار شد که یک سفر درون استانی برویم (بس که ما عاشق دیارمان هستیم!).

عید که رسید تمام این وعده ها در حد شعار ماند و خانواده به رسم تقلید از مسوولین کشور، قول هایشان را عملی نکردند و بنابراین میمند هم پرید. (شاید هم پدرِ بلابرده نمی خواهد با سفر به شهری دیگر، به زرند خیانت کرده باشد)

خلاصه اینکه وضعیتمان به جایی رسید که "پل تاج آباد" هم رویایی دست نیافتنی شده برایمان؛ البته قرار شده سیزده به در به گرگاک یا بادیز برویم و دختر بادیزی را به دختر شیرازی ترجیح دهیم و سیزدهمان را با آنها بدر کنیم که امیدوارم این یکی دیگر شعار نباشد. (جان شما اینقدر پدرم این چندماه وعده داده که شک کرده ام نکند قرار است نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود و در تکاپوی رای جمع کردن است!)


یک- 

دوستی دارم که می گوید آدم خودش باید گلیمش را از آب بیرون بکشد، نباید به انتظار وعده ها و فرج این و آن بنشیند؛ انصافا حرفش را قبول کرده ام، یعنی اگر نمی خواستم هم به ناچار باید می پذیرفتمش.

این حرف مرا از جهالیت رهانید و تصمیم گرفتم تا ایام عید سفری به آمریکا داشته باشم و سری به کالیفرنیا و لاس وگاس بزنم. خلاصه اش اینکه با الطاف الهی و در راستای حمایت از سرمایه خارجی، هر طور که بود با وجود امکانات کم در کوتاه ترین زمان ممکن، بدون مشکل پاسپورت و "سربازی" و اینطور چیزها و حتی ممنوعیت ترامپ؛ زمانی را در لاس وگاس و کالیفرنیا گذراندم. (جایتان خالی حتی شما دوست عزیز...)


دو- ناز نفسش...

مگر می شود در جاده های غربت، سوار بر ماشین پیکان گوجه ای باشی و از آهنگ های مهستی بگذری؟ بین خودمان باشد... اما من جاده های لاس وگاس را با صدای مهستی رانندگی کردم. (منم و یه دل عاشق توی غربت وتنهایی؛ شب من شب بی فرداست، تو یه نوری و رویایی)... 

خلاصه وقتی رسیدم آنجا، کُدی را زدم که پکیج کامل اسلحه به من دادند، آدم های بسیاری کشتم، با تانک و جت به دنبالم افتادند و هیچ غلطی نتوانستند بکنند و من انتقام ایران و ایرانی را از مردم آمریکا گرفتم. (به نظرم اقدام بنده بسیار کوبنده تر از مشت های گره کرده مردم همیشه در صحنه بود، اینطوری حداقل چند نفرشان به درک واصل شدند).


سه-

جایی می خواندم که می گفت وقتی باران می بارد تمام پرنده ها دنبال سرپناه و آشیانه هستند تا از بارش در امان باشند، اما عقاب آنقدر خفن و کاردرست است که بالاتر از ابرها پرواز می کند؛ من هم برای اینکه به این جهان سومی های غربی لاس وگاسی بی پدر و مادر نشان دهم که خیلی خفن و کادرست هستیم، وقتی که با هلیکوپتر به سمتم تیراندازی کردند، رفتم روی سقف هلیکوپتر ایستادم و معادلات جی تی ای و قوانینش را به هم ریختم، جالبترش اینجاست چند هلیکوپتر همینطوری در اثر تیراندازی به نیروهای خودی منفجر شدند و من هم مدام به صورت شیش تیغ کرده شان می خندیدم.


چهار-

خواستم پیشنهاد دهم اگر شما هم در ایام عید بخاطر مقاومت اقتصادی خانه نشین شده اید، جی تی ای را نصب کنید و آنجا به نمایندگی از ملت شریف، انتقام تحریم های چندساله را از خارجکی ها بگیرید.

بدون نیاز به پاسپورت و گرین کارت و همراه با دور زدن قانون ترامپ؛ در ضمن اگر حوصله درگیری با پلیس را هم نداشتید، آ اِ زاکمی را بزنید... دیگر کاری به کارتان نخواهند داشت. 

راستی... در زمان حضورم در آمریکا، حرفی را به این شیطان بزرگ یادم رفت بزنم که توی دلم مانده؛ می گویم که شما حرفم را به گوش آن ها برسانید.

زمانی که روی سقف هلیکوپتر ایستاده بودم، این ماموره هی مدام مرا تهدید می کرد که «آقا پسر اگه خودت رو تسلیم نکنی به تو شلیک می کنم...» اگر شما به این شهر سفر کردید و خواستید با پلیسش درگیر شوید، حتما از قول من به آن ها بگویید: هیچوقت یک ایرانی رو تهدید نکن...

سفر خوبی را برایتان آرزومندم... این رمزها را هم که احتمالا حفظید اما اگر فراموشتان شده حتما در طول سفر استفاده کنید، به دردتان می خورد:

Jcnruad / Uzumymw / Hesoyam

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 43.41.396 / بهار 96


مطالب مرتبط