نسل، سوخته


نریمان دات آی آر / یادداشت:

● حالا که سوختگی هایم جهانی شده،

دلت به حال رخ سوخته ام نسوزد "آقا"...

چرا تنها "تن ها" برایت اهمیت دارند؟

چرا این روح مظلوم را نمی دیدی؟

چرا با روح غریبه بودی و با جسم آشنا؟

 

● چند سالی می شود که بر روحم اسید پاشیده اند

که زیبایی زندگی را از من گرفته اند

و  آرامشم را سلب کرده اند...

چند سالی می شود که چشمان روحم را کور کردند،

تا نبیند و نبینم حقایق را...

و مدام در گوشم می خوانند که: همه چیز آرام است؛

شاید آرام باشد،

اما نه برای من

همه چیز برای تو آرام است "آقا"

تو خوشحالی

نه من...

 

● سال هاست که روحم می سوزد "آقا"،

روحم می سوزد

اما با جماعت تو نمی سازد...

راستش من...

هم رنگ شدن را نیاموخته ام...!

 

● "آقا"...

درد دارد ریا کاری های تو،

درد دارد دو رنگ بودنت!

به خود و مردمانت بفهمان

که دیگر دیر است برای درک من،

دیر است برای فهمیدن سوزهایم...!

آنها که درد روحم را نفهمیدند،

همان به که درد جسمم را نیز نفهمند!

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 45.48.393 / پاییز 93

 

+ پانوشت: برای دردهای جسم... اسیدپاشی های جسم می نویسند... کاش کسی باشد برای اسیدهای رخنه کرده به روج بنویسد.


مطالب مرتبط