درازای دردناک


نریمان دات آی آر / جانا: لعنت به تو اي دنيا! بیست و چهار ساعت براي آزارم كافي نيست؟! يلدايت را به رخم مي كشي كه چه شود؟! طولاني اش كرده اي كه بيشتر زجر بكشم؟ يلدا را سراغم فرستاده اي كه جاي خالي او را بيشتر احساس كنم؟

برايم عذاب آور و دردناک است، فكر اينكه او، اين شب طولاني را در آغوشی ديگر سپري مي كند... بوسه بارانش می کند... و لبانش را هم قفل به لبانش... آن هم طولانيِ طولاني، به درازاي يلدا. بعد نفس نفس مي زند و ذره اي از سرما را هم حس نمي كند! او مي خندد، خنده هایی طولانی.

 

یک-

امشب... تو در آغوش يک هوس باز آرام گشتي و من فقط آه مي كشيدم، آهِ من گيراست... ايمان دارم به تباه شدنت و مي دانم كه يلداي بعدي، تو نيز تنها خواهي بود و اين بار تویي كه براي ديگري آه ميكشي و درک مي كني حس و حالي كه پیشتر من داشته ام.

 

دو- 

و اين چرخه ادامه دارد: هرروز كسي مي آيد، دلي را مي گيرد و به ناگاه او را رها ميسازد... دل شيشه اي مي شكند... آه مي كشد... خدا هم قاتل اين دل را مي شكاند.

اما كاش اين آه ها تمام شود... كاش خدا به جاي تباه كردن زندگيمان... خيانت را تباه مي كرد، تا ديگر كسي نشكند و تنها نشود. ساده بگويم، اينگونه ديگر صداي آهي نخواهيم شنيد!

/ تمام - به قلم: نریمان جعفری / 30.49.393 / پاییز 93


مطالب مرتبط