رفاقت موریانه


نریمان دات آی آر / داستانتو حافظه ات مشکل دارد اما من خوب یادم می آید آن روز که تنها بودی (:ژپتو تنهایت گذاشته بود)،به من پناه آوردی و من با آغوشی باز پذیرفتمت. زمان می گذشت... شده بودم اسطوره ی صبر، به دروغ هایت بی توجهی می کردم و تنها هدفم "به اوج رسیدن" تو بود. گفتم تا آخرش هستم، تا ته تهش... و بودم و ماندم پای قول و قرارم. پشتت ایستادم و همیشه حمایتت کردم، اما رنگ عوض کردی، عوض شدی. تو دیگر آن پینوکیوی چوبی دوست داشتنی نبودی!

حالا برای خودت اسم و رسم پیدا کرده ای، نامت در کتاب ها آمده، برایت داستان ها گفته اند و عکست روی جلد نشریات چاپ میشود! دیگر یاد نمی آوری مرا، یاد نمی آوری رفاقت قدیم را... خب مهم نیست، اشکالی ندارد! من صبر می کنم و حالا بی لیاقتی ات را می نگرم! فعلا تو هستی و آن دماغ عمل کرده ات!

پس به دروغ های رنگینت ادامه بده، با همین ها خوش باش، حباب شو ای حباب چوبی من... اما بزنگاه که فرا رسد من می آیم، با ظاهری شبیه آدم و باطنی شبیه به موریانه! می آیم و رفاقتی تازه را با تو آغاز خواهم کرد... باز هم به اوج می رسانمت، اوجی همچو انبار باروت!

خودت می دانی که، رفاقت چوب و موریانه چه سرانجامی دارد...؟!

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 11.47.393 / پاییز 93


مطالب مرتبط