کتابخانه ی من


نریمان دات آی آر / جانا:

 چشمهایت را باز کن، به اینجا بیا،

کتابخانه ات را ببین

و این کتاب ها را بردار و به آرامی بخوان،

ساده از این واژه ها عبور نکن و سطرهایم را به تندی نخوان.

سعی کن تجسم کنی تمام حرفهایم را،

سعی کن تمامم را بفهمی،

تمامم را بخوانی و بدانی که

بی تو اما به عشق تو چه ها که نکرده ام!

روزگاری عاشق بودم،

و هر چه به آخر نزدیک تر می گشتم،

دلنوشته هایم بیشتر می شد...

(لبخند): انتها نداشتند این حرف ها!

اما تو نبودی،

غیبت داشتی و گوشی نبود که بشنود حرف هایم را

و من می شدم پر از درد، پر از ناگفته و تنهایی!

برای خالی کردنش،

برای اینکه حرف ها لبریز نشوند،

قلمم را به دست می گرفتم و

بغض هایم را به روی کاغذ ترسیم می کردم...

به امید آنکه چشم هایت روزی بیایند،

بخوانند و کمی بارانی شوند

از روزهای بی تو بودن!

 

وقتی که بودم، تو نبودی نیامدی

و من نمی دانستم که زوج می شوم یا نه،

نمی دانستم که پیدایم می کنی یا نه،

اما می دانستم که روزی می آیی،

حس کنجکاوی ات گل می کند

و برای فتح این راز کتاب هایم را می گشایی.

پس... نوشتم حرف هایم را

و حرفها، عاشقانه ها، دردها و بغض هایم شدند: کتاب؛

کتابی در جلدهای بی شمار و بی انتها!

این ها را نوشتم که تو

و نسل پس از تو بداند

که نسل پیش از خودش عشق را می دانست،

عشق را می فهمید و عشق را دوست می داشت

اما هرگز... عشق را پیدا نکرد و ندید.

 

فردوسی اگر سی سال رنج خورد

که عجم را زنده کند،

من یک عمر رنج خوردم که عشق را

زنده نگاه دارم و کسی را وادار به عاشق شدن کنم...

و کردم...

حال عاشق ماندنش با خود!

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 43.48.393 / پاییز 93


مطالب مرتبط