به سایه تم اعتماد نکن!


پیشنهاد می شود که پیش از خوانش این نگاشت، نگاشت های "ریزعلی" و "فانوس" را بخوانید.

نریمان دات آی آر / داستان تو برای من همان سایه ای... شباهت های زیادی میانتان هست. سایه ی من، به هر جا که میرفتم می آمد، گاهی بزرگتر از من می شد و می خواست که مرا دنبال خود بکشد و گاهی نیز همچون طفلی کوچک و بی آزار وانمود می کرد که به دنبالم است!

سمتش که میرفتم، ناز می کرد، عشوه می آمد و همیشه از من فراری بود... مثل تو!

یادت هست که همیشه من به دنبالت بودم؟! به دنبالت بودم که تو را مال خود کنم... اما تو همچون سایه، فقط فرار می کردی و در آخر... همچون همان سایه ی لعنتی، شب که شد رفتی و محو شدی... رفتی و من ماندم و تاریکی!

منی که حال از سایه ی نداشته ی خودم هم بیزارم...!

/تمام - به قلم: نریمان جعفری / 25.46.393 / تابستان 93

 

+ پی نوشت: فانوس ها را شکستم تا همه جا خاموش شود، این بار خودم خواستم که سایه نباشد؛ خودم خواستم که برود! می دانی چرا؟ چون سایه عین تو بود: بی لیاقت و خیانتکار! 

 


مطالب مرتبط