فانوس


پیشنهاد این است که پیش از خوانش این نگاشت، نگاشت "ریزعلی" را بخوانید.

نریمان دات آی آر / داستاندر توانم نبود، نشد که جلوی آن قطار را بگیرم؛ نشد که هوای سفر را از سر مسافرم بیرون کنم، نشد که حوایم هوایی نشود! حال باز هم تنها شدم، حال شدم خدا! همان تنهاترین تنها...

اما من چشم انتظارش نخواهم ماند، به هیچ وجه، رفت؟ خب برود، سایه ام را دارم، او که هست...

منم و سایه ام، هیچ رفتنی هم در کار نیست، هزاران قطار هم که از حوالی من عبور کند، سایه ام نخواهد رفت مگر با آمدن شب...

نباید اجازه دهم شب شود، نباید تاریکی هم بر من چیره شود؛ چاره این است که هر چه سکه دارم را به فانوس تبدیل کنم، باید با تمام آن سکه ها، فانوس های ریز علی را بخرم؛  "نباید" این سایه از من گرفته شود، شب نباید با آمدنش سایه ام را به فراموشی بسپارد...!

من که فراموشکار نیستم، فراموشکار هم نخواهم بود، پس نباید بگذارم "سایه، همان همراه همیشگی ام از من دور شود، برود، آن هم به خاطر سیاهی شب..."

عشق که جاودانه نشد، اما این سایه و این رفاقت میان ما باید "جاودانه" شود!

 /تمام - به قلم: نریمان جعفری / 25.46.393 / تابستان 93


مطالب مرتبط