ریزعلی


نریمان دات آی آر / داستان:

یک- 

دلم میخواهد کر شوم، صداهایی می آید که برایم خوش یمن نیست، صداهای خش دار و زبر. حس خوبی ندارم، می خواهد اتفاقی تلخ بیفتد، می دانم. آخر... صدای بستن چمدان می آید، صدای قدم های تند، صدای پای دویدن یک زن را می شنوم!

یک زن ازینجا دیر میشود...

 

دو-

هیس... ساکت، صدایی تازه می آید، قطاری به این آبادی نزدیک می شود، صدای سوت قطار را می شنوی؟

لعنتی سوت نزن، یکی می خواهد برود تو برای چه شاد هستی و آواز می خوانی؟!

 

سه- 

در این آبادی 2 نفر زندگی می کنند، من و تو، یک مرد و یک زن، آدم و حوا.

تمام درخت های سیب را قطع کردم که مبادا حوایم هوایی شود! حال با این قطار لعنتی چه کنم که به دنبال حوایم می آید؟

یعنی تو می روی؟ پس... پس... حرف هایت چه شد؟ قول هایت؟ فراموششان کردی؟ به همین سادگی؟!

اما من، من اجازه نخواهم داد، اجازه نخواهم داد بروی...

 

چهار-

نمی گذارم آن قطار به این آبادی بیاید، نمی خواهم و نمی گذارم؛ ریز علی میشوم! 

پیراهنم را در می آورم و به روی ریل قطار می روم، جلویش را می گیرم... نمی گذارم که بیاید، نمیگذارم و تو را از دست نمیدهم، مگر از روی جنازه ی من رد شود...

 

پنج-

تو یادگار روزهای خوب زندگی ام هستی، تو سازنده همان خاطرات شیرینی هستی که با رفتنت تلخ خواهند شد؛ اما من نخواهم گذاشت، نخواهم گذاشت که این خاطرات، طعم عوض کنند... در این آبادی باید ثبات حاکم باشد:

باید در عشقت ثبات داشته باشی، باید خاطرات ثبات داشته باشند، حتی این قطار هم باید ثابت شود و از حرکت بایستد!

مثل من که تا آخرین تیک تاک عمرم عاشق خواهم ماند، عاشق تو، چون ثبات دارم.

 

شش-

قطار نزدیک و نزدیک میشود، این را از تن لرزان و صدای ناهنجار ریل ها می توان فهمید.

اگر تو را می خواهم، باید ریزعلی شوم. قطار که برسد، حوایم هوایی میشود... پس "باید" ریزعلی بشوم.

/ تمام - به قلم: نریمان جعفری / 0004.28.44.393 / تابستان 93

 

+ پانوشت : ریز علی هم که باشی، حوای امروز با هر هوایی، هوایی میشود !


مطالب مرتبط